معانی و مراتب امامت

بحث ما درباره امامت است . می‏دانيم كه در ميان ما شيعيان مسئله‏ امامت اهميت فوق العاده‏ای دارد و در ميان ساير فرق اسلامی آنقدر برای‏ اين مسئله اهميت قائل نيستند . سر مطلب اينست كه مفهوم امامت در نزد شيعه با مفهوم امامت در نزد ساير فرق اسلامی متفاوت است . البته جهات‏ مشتركی در كار هست مثلا ما شيعيان وقتی كه می‏خواهيم اصول دين را بر طبق مذهب شيعه‏ بيان بكنيم می‏گوئيم اصول دين توحيد است و نبوت و عدل و امامت و معاد
امامت را جزء اصول دين می‏شماريم . اهل تسنن هم قائل به نوعی امامت‏ هستند و اساسا منكر امامت به يك معنا نيستند ، امامت را به شكل ديگری‏ قائلند از نظر آنها جزء اصول دين نيست‏ بلكه جزء فروع دين است . بالاخره ما در مسئله امامت اختلاف داريم :

 

كلمه " امام " يعنی پيشوا . كلمه " پيشوا " در فارسی ، درست ترجمه‏ تحت اللفظی كلمه " امام " است و در عربی . خود كلمه امام يا پيشوا مفهوم مقدسی ندارد . پيشوا يعنی كسی كه پيشرو است عده‏ای تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راه يافته و درست رو باشد يا باطل و گمراه باشد .

قرآن هم كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است

در يك جا می‏فرمايد =و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا=ما آنها را پيشوايان هادی به امر خودمان قرار داديم . =سوره انبياء ، آيه . 73

در جای ديگر می‏گويد= ائمة يدعون الی النار =سوره قصص ، آيه . 41پيشوايانی كه مردم را به سوی آتش می‏خوانند .

يا مثلا درباره فرعون كلمه‏ای نظير كلمه امام را اطلاق كرده است= يقدم قومه‏ يوم القيامة =سوره هود ، آيه . 98= كه روز قيامت هم پيشاپيش قومش حركت می‏كند

 

پيشوايی در چند مورد است كه در بعضی از موارد اهل تسنن هم قائل به‏ پيشوايی و امامت هستند ولی در كيفيت و شخصش با ما اختلاف دارند . اما در بعضی از مفاهيم امامت اصلا آنها منكر چنين امامتی هستند نه اينكه قائل‏ به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند . امامتی كه در مورد قبول آنها هم هست ولی در كيفيت و شكل و فردش با ما اختلاف دارند ، امامت به معنی زعامت اجتماع است كه به‏ همين تعبير و نظير همين تعبير از قديم در كتب متكلمين آمده است . خواجه‏ نصير الدين طوسی در " تجريد " امامت را اين طور تعريف می‏كند : رياسة عامة يعنی رياست عمومی

شئون رسول اكرم

پيغمبر اكرم به واسطه آن خصوصيتی كه در دين اسلام بود در زمان خودشان به‏ حكم قرآن و به حكم سيره خودشان دارای شئون متعددی بودند يعنی در آن واحد چند كار داشتند و چند پست را اداره می‏كردند .

اولين پستی كه پيغمبر اكرم‏ از طرف خدا داشت و عملا هم متصدی آن پست بود ، همين بود كه پيغمبر بود يعنی احكام و دستورات الهی را بيان می‏كرد .

آيه قرآن می‏گويد=ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا سوره حشر آيه . 7آنچه پيغمبر برايتان‏ آورده بگيريد و آنچه نهی كرده [ رها كنيد ] .

يعنی آنچه پيغمبر از احكام‏ و دستورها می‏گويد ، از جانب خدا می‏گويد . پيغمبر از اين نظر فقط بيان‏ كننده آن چيزی است كه به او وحی شد .

منصب ديگری كه پيغمبر اكرم متصدی‏ آن بود ، منصب قضاست . او قاضی ميان مسلمين بود ، چون قضا هم از نظر اسلام يك امر گتره‏ای نيست كه هر دو نفری اختلاف پيدا كردند ، يك نفر می‏تواند قاضی باشد . قضاوت از نظر اسلام يك شأن الهی است زيرا حكم به‏ عدل است و قاضی آن كسی است كه در مخاصمات و اختلافات می‏خواهد به عدل‏ حكم كند

اين منصب هم به نص قرآن كه می‏گويد : « فلا و ربك لا يؤمنون حتی يحكموك‏ فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فی انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما = سوره نساء آيه . 65 به پيغمبر تفويض شده و رسول اكرم از جانب خدا حق داشت كه در اختلافات ميان مردم قضاوت كند . اين نيز يك منصب الهی است نه يك‏ منصب عادی عملا هم پيغمبر قاضی بود منصب سومی كه پيغمبر اكرم رسما داشت‏ و هم به او تفويض شده بود به نص قرآن و هم عملا عهده‏دار آن بود ، همين‏ رياست عامه است . و او رئيس و رهبر اجتماع مسلمين بود و به تعبير ديگر سائس مسلمين بود ، مدير اجتماع مسلمين بود . گفته‏اند آيه : « اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولی الامر منكم= سوره نساء آيه . 59  ناظر به اين جهت است كه‏ او رئيس و رهبر اجتماع شماست ، هر فرمانی كه به شما می‏دهد ، بپذيريد
قهرا اينكه می‏گوئيم سه شأن ، به اصطلاح تشريفات نيست بلكه اساسا آنچه از پيغمبر رسيده سه گونه است . سخن پيغمبر فقط وحی الهی است . در اينجا پيغمبر هيچ اختياری از خود ندارد ، دستوری از جانب خدا رسيده ، پيغمبر فقط واسطه ابلاغ است مثل آنجا كه دستورات دينی را می‏گويد ، نماز چنين بخوانيد ، روزه چنان بگيريد و . . . آنجا كه ميان مردم قضاوت می‏كند ، ديگر قضاوتش نمی‏تواند وحی باشند . دو نفر اختلاف می‏كنند ، پيغمبر طبق‏ موازين اسلامی بين آنها حكومت می‏كند و می‏گويد حق با اين است يا با آن اينجا ديگر اينطور نيست كه جبرئيل به پيغمبر وحی می‏كند كه در اينجا بگو حق با اين هست يا نيست . 

حالا اگر يك مورد استثنايی باشد مطلب ديگری است ولی به طور كلی قضاوتهای پيغمبر بر اساس ظاهر است‏ همان طوری كه ديگران قضاوت می‏كنند منتها در سطح خيلی بهتر و بالاتر
خودش هم فرمود من مأمورم كه به ظاهر حكم كنم يعنی مدعی و منكری پيدا می‏شوند و مثلا مدعی دو تا شاهد عادل دارد . پيغمبر بر اساس همين مدرك‏ حكم می‏كند . اين ، حكمی است كه پيغمبر كرده [ نه اينكه به او وحی شده‏ باشد ] در شأن سوم هم پيغمبر به موجب اينكه سائس و رهبر اجتماع است ، اگر فرمانی بدهد غير از فرمانی است كه طی آن وحی خدا را ابلاغ می‏كند . خدا به‏ او اختيار چنين رهبری را داده و اين حق را به او واگذار كرده است . او هم به حكم اينكه رهبر است كار می‏كند و لهذا احيانا مشورت می‏نمايد . ما می‏بينيم در جنگهای احد ، بدر و در خيلی جاهای ديگر پيغمبر اكرم با اصحابش مشورت كرد . در حكم خدا نمی‏شود مشورت كرد . آيا هيچگاه پيغمبر با اصحابش مشورت كرد كه نماز مغرب را اينطور بخوانيم يا آنطور ؟ بلكه‏ مسائلی پيش می‏آمد كه وقتی درباره آنها با او سخن می‏گفتند ، می‏فرمود اين‏ مسائل به من مربوط نيست ، من جانب الله چنين است و غير از اين هم‏ نمی‏تواند باشد .

امامت به معنی رهبری اجتماع

پيغمبر كه از دنيا می‏رود يكی از شئون او كه بلا تكليف می‏ماند ، رهبری اجتماع است . اجتماع زعيم می‏خواهد و هيچكس در اين جهت ترديد ندارد . زعيم اجتماع بعد از پيغمبر كيست ؟ اينست مسئله‏ای كه اصل آن را هم شيعه قبول دارد و هم سنی . هم شيعه قبول دارد كه اجتماع نيازمند به‏ يك زعيم و رهبر عالی و فرمانده است و هم سنی . و در همين جاست كه‏ مسئله خلافت به آن شكل مطرح است .

شيعه می‏گويد پيغمبر رهبر و زعيم بعد از خودش را به وحی الهی تعيين كرد و گفت بعد از من زمام امور مسلمين بايد بدست علی ( ع ) باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقی كه دارند اين مطلب را لااقل به شكلی كه شيعه قبول دارد ، قبول ندارند و می‏گويند در اين جهت‏ پيغمبر شخص معينی را تعيين نكرد و وظيفه خود مسلمين بوده است كه رهبر را بعد از پيغمبر انتخاب كنند
اگر مسئله امامت در همين حد می‏بود يعنی سخن فقط در رهبر سياسی مسلمين‏ بعد از پيغمبر بود ، انصافا ما هم كه شيعه هستيم امامت را جزء فروع دين‏ قرار می‏داديم نه اصول دين

می‏گفتيم اين يك مسئله فرعی است مثل نماز . اما شيعه كه قائل به امامت‏ است تنها به اين حد اكتفا نمی‏كند كه علی ( ع ) يكی از اصحاب پيغمبر ، ابوبكر و عمر و عثمان و صدها نفر ديگر حتی سلمان و ابی‏ذر هم يكی از اصحاب پيغمبر بودند و علی ( ع ) از آنها برتر بوده ، افضل و اعلم و اتقی‏ و اليق از آنها بوده و پيغمبر هم او را معين كرده بود .

امامت به معنی مرجعيت دينی

گفتيم كه پيغمبر مبلغ وحی بود . مردم وقتی می‏خواستند از متن اسلام‏ بپرسند ، از پيغمبر می‏پرسيدند ، آنچه را كه در قرآن نبود از پيغمبر سئوال‏ می‏كردند . مسئله اينست كه آيا هر چه اسلام می‏خواسته از احكام و دستورات‏ و معارف بيان كند ، همان است كه در قرآن آمده و خود پيغمبر هم به عموم‏ مردم گفته است ؟ يا نه ، آنچه پيغمبر برای عموم مردم گفت قهرا زمان‏ اجازه نمی‏داد كه تمام دستورات اسلام باشد . علی ( ع ) وصی پيغمبر بود و پيامبر تمام كما كيف اسلام و لااقل كليات اسلام را ، آنچه را كه هست و بايد گفته بشود ، به علی ( ع ) گفت و او را به عنوان يك عالم فوق‏ العاده تعليم يافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خويش و كسی كه حتی مثل‏ خودش در گفته‏اش خطا و اشتباه نمی‏كند و نا گفته‏ای از جانب خدا نيست الا اينكه او می‏داند ، معرفی كرد و گفت ايها الناس ! بعد از من در مسائل‏ دينی هر چه می‏خواهيد سؤال بكنيد ، از وصی من و اوصيای من بپرسيد .

در واقع در اينجا امامت ، نوعی كارشناسی اسلام می‏شود اما يك كارشناسی خيلی بالاتر از حد يك مجتهد ، كارشناسی من جانب‏ الله ،

 [ و ائمه ] يعنی افرادی كه اسلام شناس هستند البته نه اسلامشناسانی‏ كه از روی عقل و فكر خودشان اسلام را شناخته باشند كه قهرا جايز الخطا باشند بلكه افرادی كه از يك طريق رمزی و غيبی كه بر ما مجهول است ، علوم اسلام را از پيغمبر گرفته‏اند ، از پيغمبر ( ص ) رسيده به علی ( ع ) و از علی ( ع ) رسيده به امامان بعد و در تمام ادوار ائمه ، علم اسلام ، يك علم معصوم غير مخطی كه هيچ خطا نمی‏كند ، از هر امامی به امامان بعد رسيده است
اهل تسنن برای هيچكس چنين مقامی قائل نيستند . پس آنها در اينگونه‏ امامت ، اصلا قائل به وجود امام نيستند ، قائل به امامت نيستند نه اينكه‏ قائل به امامت هستند و می‏گويند علی ( ع ) امام نيست و ابوبكر چنين است‏ . برای ابوبكر و عمر و عثمان و به طور كلی برای هيچيك از صحابه چنين شأن‏ و مقامی قائل نيستند و لهذا در كتابهای خودشان هزاران اشتباه را از ابوبكر و عمر در مسائل دينی نقل می‏كنند مثلا در كتابهای اهل تسنن آمده است ] ابوبكر در فلان جا چنين گفت ، اشتباه‏ كرد بعد خودش گفت : ان لی شيطانا يعترينی يك شيطانی است كه گاهی بر من مسلط می‏شود و من اشتباهاتی می‏كنم . و يا عمر در فلان جا اشتباه و خطا كرد و بعد گفت اين زنها هم از عمر فاضلتر و عالمترند

می‏گويند وقتی كه ابوبكر مرد ، خاندان او و از جمله عايشه كه دختر ابوبكر و همسر پيغمبر بود گريه و شيون می‏كردند . صدای شيون كه از خانه ابوبكر بلند شد عمر پيغام داد كه به اين زنها بگوئيد ساكت شوند . ساكت نشدند . دو مرتبه پيغام داد بگوئيد ساكت شوند اگر نه‏ با تازيانه ادبشان می‏كنم . هی پيغام پشت سر پيغام . به عايشه گفتند عمر دارد تهديد می‏كند و می‏گويد گريه نكنيد . گفت پسر خطاب را بگوئيد بيايد تا ببينم چه می‏گويد . عمر به احترام عايشه آمد . عايشه گفت چه می‏گويی كه‏ پشت سر هم پيغام می‏دهی ؟ گفت من از پيغمبر شنيدم كه اگر كسی بميرد و كسانش برايش بگريند ، هر چه اينها بگريند او معذب می‏شود ، گريه‏های‏ اينها عذاب است برای او . عايشه گفت تو نفهميده‏ای ، اشتباه كرده‏ای ، قضيه چيز ديگری است ، من می‏دانم قضيه چيست : يك وقت مرد يهودی خبيثی‏ مرده بود و كسانش داشتند برای او گريه می‏كردند . پيغمبر فرمود در حاليكه‏ اينها می‏گريند ، او دارد عذاب می‏شود . نگفت گريه اينها سبب عذاب‏ اوست بلكه گفت اينها دارند برايش می‏گريند ولی نمی‏دانند كه او دارد عذاب می‏شود . اين چه ربطی دارد به اين مسئله ؟ ! به علاوه اگر گريه كردن‏ بر ميت حرام باشد ، ما گناه می‏كنيم چرا خدا يك بی گناه را عذاب كند ؟ ! او چه گناهی دارد كه ما گريه كنيم و خدا او را عذاب كند ؟ ! عمر گفت‏ عجب ! اينطور بوده مطلب ؟ ! عايشه گفت بله اينطور بوده . عمر گفت اگر زنها نبودند ، عمر هلاك شده بود
خود اهل تسنن می‏گويند عمر در هفتاد مورد ( يعنی در موارد زياد ، و واقعا هم موارد خيلی زياد است ) گفت : لولا علی لهلك عمر =اميرالمؤمنين اشتباهاتش را تصحيح می‏كرد ، او هم به خطايش اقرار می‏نمود

 

ماهيت بحث برمی‏گردد به اين معنا كه مسلما وحی فقط به پيغمبر اكرم می‏شد . ما نمی‏گوئيم كه به ائمه ( ع ) وحی می‏شود . اسلام را فقط پيغمبر ( ص ) به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام را كه بايد گفته بشود ، به پيغمبر گفت اينطور نيست كه قسمتی از دستورات اسلام نگفته به پيغمبر مانده باشد ولی آيا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقی ماند يا نه ؟ اهل تسنن‏ حرفشان اينست كه دستورات اسلام هر چه بود همان بود كه پيغمبر به‏ صحابه‏اش گفت . بعد در مسائلی كه در مورد آنها از صحابه هم چيزی روايت‏ نشده گير می‏كنند كه چه كنيم ؟ اينجاست كه مسئله قياس وارد می‏شود و می‏گويند ما اينها را با قانون قياس و مقايسه گرفتن تكميل می‏كنيم

 

كه‏ اميرالمؤمنين در نهج البلاغه می‏فرمايد يعنی خدا دين ناقص فرستاد كه شما بيائيد تكميلش كنيد ؟ ! ولی شيعه می‏گويد نه خدا دستورات اسلام را ناقص‏ به پيغمبر وحی كرد و نه پيغمبر آنها را ناقص برای مردم بيان كرد
پيغمبر كاملش را بيان كرد اما آنچه پيغمبر كامل بيان كرد ، همه ، آنهايی‏ نبود كه به عموم مردم گفت ( بسياری از دستورات بود كه اصلا موضوع آنها در زمان پيغمبر پيدا نشد ، بعدها سؤالش را می‏كردند ) بلكه همه دستوراتی‏ را كه من جانب الله بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو برای‏ مردم بيان كن
اينجاست كه مسئله عصمت هم به ميان می‏آيد . شيعه می‏گويد همانطور كه‏ امكان نداشت خود پيغمبر در گفته خودش عمدا يا سهوا دچار اشتباه شود ، آن شاگرد خاص پيغمبر هم امكان نداشت كه دچار خطا يا اشتباه شود . زيرا همانگونه كه پيغمبر به نوعی از انواع مؤيد به تأييد الهی بود ، اين شاگرد خاص هم مؤيد به تأييد الهی بود

امامت به معنی ولايت

امامت ، درجه و مرتبه سومی دارد كه اوج مفهوم امامت است و كتابهای‏ شيعه پر است از اين مطلب ، و وجه مشترك ميان تشيع و تصوف است
البته از اينكه می‏گويم وجه مشترك ، سوء تعبير نكنيد . چون ممكن است شما با حرفهای مستشرقين در اين زمينه روبرو شويد كه مسئله را به همين شكل‏ مطرح می‏كنند . مسئله‏ای است كه در ميان عرفا شديدا مطرح است و در تشيع‏ نيز از صدر اسلام مطرح بوده و من يادم هست كه كربن حدود ده سال پيش در مصاحبه‏ای كه با علامه طباطبائی داشت ، از جمله سؤالاتی كه كرد اين بود كه‏ اين مسئله را آيا شيعه از متصوفه گرفته‏اند يا متصوفه از شيعه ؟ می‏خواست‏ بگويد از اين دو تا يكی از ديگری گرفته است . علامه طباطبايی گفتند متصوفه از شيعه گرفته‏اند برای اينكه اين مسئله از زمانی در ميان شيعه‏ مطرح است كه هنوز تصوف صورتی به خود نگرفته بود و هنوز اين مسائل در ميان متصوفه مطرح نبود . بعدها اين مسئله در ميان متصوفه مطرح شده است
اين مسئله ، مسئله انسان كامل و به تعبير ديگر حجت زمان است . عرفا و متصوفه روی اين مطلب خيلی تكيه دارند . در هر دوره‏ای يك انسان كامل‏ كه حامل معنويت كلی انسانيت است وجود دارد . هيچ عصر و زمانی از يك‏ ولی كامل كه آنها گاهی از او تعبير به قطب می‏كنند ، خالی نيست . و برای‏ آن ولی كامل كه انسانيت را به طور كامل دارد مقاماتی قائل هستند كه از اذهان ما خيلی دور است

 از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر يعنی‏ دلهاست بدين معنی كه او يك روح كلی است محيط بر همه روحها .

مولوی در داستان ابراهيم ادهم‏ كه البته افسانه است ، در اين مورد اشاره‏ای دارد . او افسانه‏ها را ذكر می‏كند به اعتبار اينكه می‏خواهد مطلب خودش را بگويد . هدف او نقل تاريخ‏ نيست . افسانه‏ای را نقل می‏كند تا مطلبش را بفهماند . [ می‏گويد ] ابراهيم ادهم به كنار دريا رفت و سوزنی را به دريا انداخت و بعد سوزن‏ را خواست . ماهيها سر از دريا در آوردند در حاليكه به دهان هر كدامشان‏ سوزنی بود . تا آنجا كه می‏گويد :

دل نگه داريد ای بی حاصلان          در حضور حضرت صاحبدلان


 

و تا آنجا كه می‏گويد آن شيخ يعنی آن پير از انديشه آن طرف واقف شد :

شيخ واقف گشت از انديشه‏اش      شيخ چون شير است و دلها بيشه‏اش


مسئله ولايت در شيعه معمولا به آن معنای خيلی به اصطلاح غليظش مطرح است‏ ، به معنی حجت زمان كه هيچ زمانی خالی از حجت نيست « و لولا الحجة لساخط الارض باهلها » يعنی هيچوقت نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك‏ انسان كامل خالی باشد .

ما در اغلب زيارتها كه می‏خوانيم به چنين ولايت و امامتی اقرار و اعتراف می‏كنيم يعنی معتقديم كه امام دارای چنين روح كلی است . ما در زيارت می‏گوئيم =اشهد انك تشهد مقامی و تسمع كلامی و ترد سلامی =تازه ما برای مرده‏اش‏ می‏گوئيم من گواهی می‏دهم كه‏ تو الان وجود مرا در اينجا حس و ادراك می‏کنی

حديثی در باب امامت

قبل از ذكر آيات قرآن در باب امامت ، حديث معرفی را برايتان عرض‏ می‏كنم كه آن را هم شيعه روايت كرده است و هم سنی . معمولا حديثی را كه‏ مورد اتفاق شيعه و سنی باشد ، نمی شود كوچك شمرد زيرا وقتی هر دو فريق‏ از دو طريق روايت می‏كنند تقريبا نشاندهنده اينست كه پيغمبر اكرم يا امام قطعا اين مطلب را فرموده است . البته عبارتها كمی با هم فرق‏ می‏كنند ولی مضمون آنها تقريبا يكی است . اين حديث را ما شيعيان اغلب‏ به اين عبارت نقل می‏كنيم : « من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية = هر كس بميرد و پيشوای زمان خود را نشناسد ، مرده است از نوع مردن زمان جاهليت .

 اين ، تعبير خيلی شديدی است چون در زمان‏ جاهليت مردم اصلا مشرك بودند و حتی توحيد و نبوت هم نداشتند .

در كتابهای اهل تسنن به اين عبارت نقل كرده‏اند =من مات بغير امام مات ميتة جاهلية = هر كس بدون امام بميرد مانند اينست كه در جاهليت مرده‏ است =من مات و ليس فی عنقه‏ بيعة مات ميتة جاهلية =آنكه بميرد و در گردن او بيعت يك امام‏ نباشد ، مردنش از نوع مردن جاهليت است 
كسانی كه امامت را تنها به معنی رهبری اجتماعی می‏دانند ، می‏گويند ببينيد پيغمبر اكرم به مسئله رهبری تا كجا اهميت داده كه معتقد شده است‏ اگر امت رهبر و پيشوا نداشته باشد ، اصلا مردنش مردن جاهلی است برای‏ اينكه صحيح تفسير كردن و صحيح اجرا كردن دستورات اسلامی بستگی دارد به‏ اينكه رهبری ، رهبری درستی باشد و مردم پيوندشان را با رهبر محكم كرده‏ باشند . اسلام يك دين فردی نيست كه كسی بگويد من به خدا و پيغمبر اعتقاد دارم و بنابراين به هيچكس كاری ندارم . خير ، غير از خدا و پيغمبر ، تو حتما بايد بفهمی و بشناسی كه در اين زمان رهبر كيست و قهرا در سايه‏ رهبری او فعاليت كنی .

آنها كه امامت را به مفهوم مرجعيت دينی معنی‏ می‏كنند می‏گويند كسی كه می‏خواهد دين داشته باشد ، بايد مرجع دينی خودش را هم بشناسد و بداند كه دين را از كجا بگيرد . اينكه انسان دين‏ داشته باشد ولی دينش را از مأخذی بگيرد كه ضد آنست ، عين جاهليت است‏

آن كسی كه امامت را در حد ولايت معنوی می‏برد ، می‏گويد اين حديث‏ می‏خواهد بگويد كه اگر انسان مورد توجه يك ولی كامل نباشد ، مانند اينست‏ كه در جاهليت مرده است .